تمام شبم به تو ختم میشه، وقتی روز میشه!
گره زدی به هم همه شب ها و روزها مو
مث زنجیری از ماه، ستاره و خورشید!
|
تمام روزم به تو ختم میشه، وقتی شب میشه! تمام شبم به تو ختم میشه، وقتی روز میشه! گره زدی به هم همه شب ها و روزها مو مث زنجیری از ماه، ستاره و خورشید!
+ نوشته شده توسط پریا در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت
12:7 |
در تلمبار سکوت بهتر از هر وقتی می توان
بهانه های بی رنگت را نقاشی کرد و کمان رنگین کمان را کامل.. و حتی برای کفش دوزک کفش های نو خرید و به چشمان بوف عینک زد و تمام نی لبک های چوبی را کوک.. تمام اشک ها را به هم گره زد و دریا ساخت! می توان جهنم را شرمنده کرد و آدم شد!
+ نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 و ساعت
14:7 |
به چرایی یک سوال و به انسداد دانسته ی یک محال به بی ارزشی یک تعهد و به "دال"آخر.. یک صدای آشنا از پشت سرم ملایم بدرقه ام میکند! :گربه های موذی گرد قلبم می چرند به گمانم بوی گندیده ی یک احساس به مشامشان ماسیده!
+ نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 و ساعت
14:3 |
تمام خروجی های شهر مهر برگشت خوردند
وقتی که فهمیدند دیگر بر نخواهی گشت اما تو .. آرام پرواز کرده بودی!
+ نوشته شده توسط پریا در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت
16:40 |
و چشمانم مرور کرد
باز هرچه نباید.. به شیرینی یک کیک کپک زده!
+ نوشته شده توسط پریا در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت
3:0 |
بس که کفش هایم خاک بلعیده اند
به بوی خاک باران خورده حساسیت دارند نه فقط آدم ها برگ های پرتقال نیز آب مانده پشت سد طعم لجن و بوی زوخم ماهی را باور کرده اند شبی که دستهای کوچکت را بالا بردی گفتم برای آمدن باران هم دعا کن گفتی من که چتر ندارم.. راستی چتر فروش دوره گرد شهر چند سالی ست که ماسک می فروشد ببار باران..
+ نوشته شده توسط پریا در دوشنبه دوازدهم دی 1390 و ساعت
3:35 |
بیدار بودم
و تو میدانستی تمام آن تک ثانیه هایی را که سه دو یک پشت چراغ قرمز دلت گذراندم
+ نوشته شده توسط پریا در سه شنبه هشتم آذر 1390 و ساعت
11:17 |
بس است دیگر
هر چه گزیدن ها از تو نیش . . . از من انگشت . . . بس است دیگر عجب گفتن ها تو نیش خندی . . . من گوژ پشتی
+ نوشته شده توسط پریا در شنبه بیست و یکم آبان 1390 و ساعت
2:8 |
کز کرده ام کنج اتاقم
میان تمام فیش نوشته های سفید ماژیک خورده ام پتو رو وقتی رو سرم کشیدم که نا امید از تو قطره اشکم جاری شد.. جمعه حس یک مار در هم تنیده چقدر به نگاه وحشت زده ات بی اعتنایم اما تو چشمان جهیده ات مکث شده به .. حتی زبانت به دهان چسبیده و نمیدانی من ساعت ها رنگ چشم های تو را نوشخوار کرده ام..
+ نوشته شده توسط پریا در جمعه سیزدهم آبان 1390 و ساعت
17:33 |
شب
بی خوابی مرگ یک آرزوی کوچک نگاه زل ساعت ۳:۲۹ بامداد راستی یخ اگر احساسی شود که دیگر یخ نیست..
+ نوشته شده توسط پریا در دوشنبه نهم آبان 1390 و ساعت
13:6 |
تمام نمیدانم هایم
یک شبه باور شد حتی باور هم عجیب زل زده به .. هان! یک زخم خورده از باور..
+ نوشته شده توسط پریا در دوشنبه نهم آبان 1390 و ساعت
12:56 |
یک نفر نیست کاشف احساسم
کاش حنجره ام را بشکافم عقده ام خالی شود از خفه کوک باشد و سریز شود از خنده..
+ نوشته شده توسط پریا در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت
13:4 |
تمام این ثانیه ها پاگرد انتظار دری
مدار چرخش نبودنت مردمک چشم تری مردند تمام این اما شایدها ضابطه ها به عشق شوق دل خیره سری
+ نوشته شده توسط پریا در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 و ساعت
18:3 |
چند روزی است که فکرم آشفته و مخدوش است
نمی دانم این شوق از دست رفته روی لبهای تو را چه چیزی و یا کدامین حال دوباره برگرداند از دو روز پیش تا الان گمان میبردم بخاطر نفرتت از من همان خاموشی دلهره آور میان حضور منو توست امروز خودخوری ام رنگ دیگری گرفت..وقتی که گفتی: "تموم شد"!
+ نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه ششم مهر 1390 و ساعت
14:53 |
.
.. ... نمی دانم این همه غل و زنجیر بسته به پای منه یا تو؟
+ نوشته شده توسط پریا در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 و ساعت
14:31 |
فرشته ای دمید عشق
روح من جان گرفت چشمانم گشوده شد لبخندی مهربان مرا ربود، میان گرمایی ناب ـ آغوش ـ
+ نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 و ساعت
14:10 |
قصه از خالی دستای تو نیست..
پشت این دیوار خم یک کوچه قصه از سایه بی رنگ یکی ست.. یک تاخیر یک دیر یک قدم دورتر از مژگانم پله ای پایین تر پایین تر گوشه متروک دو چشمانم پر لب ریز تازگی احساس من و تو به گمانم خشکیده همین نزدیکی ها مات مانده هر چه بودن هرچه هستم ها!
+ نوشته شده توسط پریا در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 و ساعت
21:10 |
اومدم
بی دعوت و پر بهونه بعد از یک سال..
+ نوشته شده توسط پریا در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 و ساعت
11:59 |
توی گیر و دار این شهر شلوغ
یه دله که نمیدونه نمی دونه همه چیشو بسته به یه دروغ تازه ترین های یه دل شلوغ هر کی به هرکی میشه به یه دروغ یک عشق نارس و غریزه داغی و تندی تب بلوغ گره های کور عاشقی یه چهره ی دو رو به یه دروغ! اهالی جهنمی زمین خرده ریزه های دلشون به یه دروغ!
+ نوشته شده توسط پریا در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 و ساعت
20:30 |
|
|